آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

چه زود می گذرد ثانیه ها. . .

  یه سال گذشت. عید فطر پارسال تو هنوز یه ماهتم نشده بود . یک سال گذشته... حالا تو ٨ تا دندون در آوردی ... راه میری... وقتی برات کتاب می خونم چند دقیقه گوش میدی ، بعد کتابو ازم میگیری و با انگشتای کوچولوت روی عکسای کتاب اشاره می کنی و نامفهوم شروع به خوندن میکنی ، خندم میگیره ، آخه سعی میکنی دقیقا با لحن من بخونی...وقتی دارم بهت غذا میدم وقتی تشنت میشه لیوانتو ور میداری میدی دستم که بهت آب بدم... وقتی میگم دستتو بده برات لی لی حوضک بخونم دستاتو میاری جلو و می خندی...وقتی برات اتل متل توتوله می خونم با ذوق تمام یه ریز میزنی روی پاهات... وقتی میگم دماغت کو دماغ منو می گیری میخندی... عاشق موبایل منی. دوست داری همش ...
14 شهريور 1390

آفتاب برای آوا

خانم کوچولوی من جمعه رفته بودیم خونه عزیز جون. بنا به توصیه های خانم دکتر مبنی بر نگه داشتن جنابعالی توی آفتاب بهت ضد آفتاب زدم و محدثه جون تو رو برد توی حیاط خونه دایی جون و با هم قدم زدین. آخه دختر دیگه واسه خودش خانمی شده و تاتی تاتی میره. یه کفش بوق بوقی هم برات خریدم اول نمی پوشیدی ولی بعد که صداش در اومد کلی ذوق کردی و هی پاتو می ذاشتی زمین و هی منو نگاه می کردی و می خندیدی. این هم عکسهایی که مهسا جون موقع قدم زدن ازت گرفت. تازه از خواب بیدار شده بودی شپلوی من. اینجا داری ادای لی لی لی لی حوضک رو در میاری. مامانش قربونش بره الهی...! ...
2 شهريور 1390

جواب آزمایش

دیروز جواب آزمایشت رو گرفتیم. خانم دکتر گفت هم ویتامین D بدنت کمه و هم آهنت. سه تا آمپول داد و گفت هر ماهی یکیشو باید بزنی و قطره و شربت. عصری رفتیم آمپول زدی و کلی گریه کردی. دلم ریش ریش شد. شب هم قره رو بهت دادم. هواسم نبود که باید معدت خالی باشه. همرو بالا آوردی. چه مادر بدی هستم من. خیلی ناراحتم. دوستت دارم. خیلی ناراحتم. راستی دکتر گفت هر روز بین ساعت 10 تا 2 عصر یه یه ربعی باید بری تو آفتاب بازی کنی و ویتامین D بگیری. ولی من که خونه نیستم و باید مادر جون و یا پدر اینکارو بکنن. خیلی ناراحتم که خونه دار نیستم و نمی تونم بهت برسم. دیگه چیزی یادم نمی آد فقط خیلی ناراحتم. احساس می کنم خیلی مامان بدی هستم و به اندازه کافی بهت توجه ...
30 مرداد 1390

ماجراهای آوا و تولد یک سالگی...

دختر چوچولوی من . . . جونم برات بگه از اولین تولدت.من زودتر از هر روز مزخصی گرفتم و اومدم خونه و با پدر جون و تو رفتیم آتلیه ... دریغ از یک لبخند ... !    آهان یادم اومد اخراش یه بار خندیدی. تازه بماند که هر بار موقع لباس عوض کردن کلی گریه میکردی. البته بگما ، تو دختر خوبی هستی . تقصیر تو نبود که . وقت خوابت بود و چون بعدازظهر  پدر جون کار داشت ما مجبور شدیم ظهر بریم. اگه می خوابیدی مطمئنن سرحال تر می شدی. خلاصه قرار شد شب دایی اینها بیان خونه ما و واست تولد بگیریم. عصر پدری رفت روستا. آخه مستاجرمون داشت محصولو برداشت می کرد و اون حتما باید می رفت اما قول داد که زود برگرده. جنابعالی حسابی خوابیدی و ...
28 مرداد 1390

تولدت مبارک

      یک سال پیش در چنین روزی یه فرشته کوچولو پا به زمین خاکی ما گذاشت و با آوای دلنشینش زندگی ما رو شیرین کرد و اون کسی نبود جز : آوا خانم ناز نازی   تولدت مبارک دختر زیبای من   ...
26 مرداد 1390

نگرانم

سلام دخترم. مثل فرشته ها خوابیدی و من دارم از نگاه کردن بهت لذ ت می برم. امروز روز سختی بود. هم برای تو و هم برای من. تو آزمایشگاه وقتی بردنت تو اتاق بعد از چند لحظه صدای جیغت بود که قلب فرشته  رو به درد آورد تو اون تو جیغ می زدی و من پشت در زار میزدم. تو دو مرحله ازت خون گرفتن. خیلی اذیت شد. وقتی اومدیم خونه تا یه ساعت سر کوچکترین چیزی زار میزدی. تموم شد. امیدوارم که جواب آزمایشات خوب در بیاد. خدایا تو این شبهای مبارک مریضی هیچ بچه ای رو به مادرش نشون نده. ...
26 مرداد 1390